خ خ خ خاطرات ددد دلا
الان به جای اینکه بشینم درس بخونم قبل از هر چی از همه ی اونایی که تولدم رو بهم تبریک گفتن ممنونم من نمیدونم چرا این ٢ هفته ای که میرم یونی باید صبح شنبه سر کلاس ریاضیات و کاربرد آن در مدیریت یکی از این ناخنهای من بشکنه اونم از ته واقعاً در تعجبم بنده طبق روال قبل دوباره جمعه شبش نخوابیدم شنبه قبل از اینکه کلاس آمارم شروع بشه با یکی از دوستام رفته بودم طبقه سوم برای اینکه دوستم کارای حذف و اضافش و انجام بده اون رفت تو اتاق کامپیوتر و منم نشستم تو راهرو تا برگرده اما وقتی که تنها شدم یهو یکی از پسرای بازرگانی اومد سراغم اونم کی دوست ( م ) حالا (م) کیه یه پسری که قبلاً به من پیشنهاد دوستی داده بود خلاصه این یکی پسره که حتی اسمشم من نمیدونم چیه اومد به حرف زدن با من و سؤال پیچ کردن من که آره از اون یکی پسره که قبلاً باهاش بودی چه خبر دیگه تو یونی نمی بینمش که منم بهش گفتم اون درسش تموم شده ( ولی در عین اینکه آقای الف درسش تموم شده من ارتباطم رو با اون از تقریباً 2 الی 3 ماه پیش قطع کردم و دیگه حاضر نیستم با پسر دیگه ای دوست بشم ) خلاصه داشتم میگفتم این آقا پسره که حتی اسمش رو نمیدونم یهو برگشت بهم گفت میدونستی من اولین باری که اومدم یونی اولین نفری رو که دیدم تو بودی اون موقع با مامان و بابات بعد یهو گفت خونتون تو تهران ( اسم خیابونمون رو گفت... ) اونجاس ؟ منو میگی شاخ دراوردم اینجوری این استاد صالحی برای درس اصول مدیریت مالی عجب آدمیه ها این قدر سختگیره که نگو همین جلسه ی اول برگشته به ما گفته هفته ی بد اصول حسابداری 1 و 2 رو ازتون امتحان میگیرم حالا این اصولا ماله ترم 1 و 2 هستش از اونور اصول 2 درسی که بیشتر بچه ها افتادن و ماهایی که قبول شدیم به زور 11 - 12 اینا قبول شدیم این قده سخته که نگو حالا اگه سختم نباشه استاد ما خوب نبود برای همین هیچ کدوم از ما یاد نگرفتیم حالا همه ی غم من سر اینه که چه جوری اینارو برای یکشنبه بخونم سر کلاس مدیریت منابع انسانی این استادمون ازون آدماس که میگه حرف حرف مرده و ازین حرفا ایی ایی ایی من موقع حذف و اضافه درس اقتصاد خرد رو که با جعفری داشتم حذف و با احسان فضل اللهی برداشتم آخه همه خیلی ازش تعریف می کردن حالا این آقا احسان ما این قده باحاله یه پسر جوون که من نمیدونم چه جوری دکتراشم تموم کرده ( یاد بگیرین ) تازه سربازیشم رفته امروز 3شنبه رفتم کلاس تیراندازی قرار بود ایستاده بزنم حالا قرار شد فردا که میرم تیراندازی سلاحم عوض شه و برم مرحله ی بالاتر که فکر کنم مرحله ی آخر باشه بد از اون به بعد فقط با اون سلاح تمرین میکنم وقتی مربیم به اون یکی که سلاح هارو میده گفت فردا به این خانوم ازون سلاح ها بده طرف شاخ درآورد آخه این خانوم که تازه اومدن ١٩ سال پیش تو چنین روزی در تهران یعنی ١۶/٧/١٣۶٩ یا به عبارت دیگه ٨/١٠/١٩٩٠ روز دوشنبه ساعت ١١ صبح یه نی نی کوچولو از جنس دختر پا به این دنیا گذاشت از همون اول که از خدا جدا شد شروع به گریه کردن کرد این قدر گریه کرد که نگو این نی نی قصه ی ما بچه آخر خانواده بود و یه خواهر و برادر از خودش بزرگتر داشت به قول همه خواهرش میشد مادر دوم این دخی کوچولو سال اول زندگیش اون موقع که تازه می خواست راه بیافته یه روز که مامانش حموم بود روز به روز و ماه به ماه و سال به سال میگذشت و این دختر کوچولوی قصه ی ما بزرگ و بزرگتر می شد چون اون بچه ی آخر خانواده بود خیلی همه هواشو داشتن ٣ سال که از زندگی این نی نی ما گذشته بود دیگه نمیشه بهش گفت نی نی چون ٣ سالش شده بود این کوچولوی نازه ما میره تو اتاق آبجش و روتختش پشت پنجره زیره پنجره هم یه رادیاتور از این سیخ سیخیا بود وقتی داشت بیرون رو دید میزد یهو نمیدونم چی میشه میوفته پیشونیش میخوره به اون سیخ سیخیا سالها گذشت تا اینکه این کوچولوی ناز این قدر بزرگ شده که الان خودش داره این مطالب رو مینویسه و میخواد الان یه جشن بگیره و همتون رو دعوت کنه بچه ها کادوهاتون رو جا نذاریدااااااااااااااااااااا گفته باشم همه با صدای بلند بگید Happy Birthday ohhhhhhh این جارو ببین کی اومده DJ... بدو بدو شمعا رو فوت کن تا 100 سال زنده باشی اِاااااااااااااااااااااااااااا بچه نکن با برق بازی نکن می گم نکن از همه ی مهمانان عزیز ممنونم که به این جشن اومدن دیگه نصفه شبه مگه شما ها خونه زندگی ندارین برین خونه هاتون من سال ٨٧ در رشته ی مدیریت مالی پا به عرصه دانشگاه گذاشتم درسته که گفتم از یکم عقب تر شروع می کنم نه دیگه در این حد آخه اگه بخوام از یه سال پیش بگم که جونم به لبم میرسه خب ما شنبه ١١ مهر بعد از تعطیلات تابستونی دوباره به محیط گرم و صمیمیه دانشگاه برگشتیم اما چه روز دل انگیزی بود کله ی صبح با استاد زرآبااااااااادی آره جونم کشیده بخون آخه واسه خودش قدریه این آدم ساعت بدش با الهیاری ( ملقب به خپل بور ) حسابداری صنعتی ساعت بدم آمار 1 وای وای وای چه روزی بود و چه روزی میشه از این به بد ولی خدا وکیلیش عجب استاد آماری داریم ما من که سر کلاسش فقط می خندم قیافش که شبیه اون بازیگرس که چند سال پیش تو پس از باران نقش اون عمو بد جنسرو بازی می کرد ( الان میگید برو بابا ما یادمون نیست دیشب شام چی خوردیم چند سال پیشو یادمون باشه شنبه یه دعوای اساسی تو دانشگاه را انداختم این مصطفی زاذه مسئول تعین کلاسا یک آدم گشادیه که نگو گفتم آدم نفهم اگه سر کلاسه بگو کلاس کجاس میگه رو برد زده شده گفتم کور نیستم ولی روش خط زدی دیروز جلسه ی سوم تیر اندازیم بود میدونم سرتون درد گرفت فعلا بای بای خیلی دلم میخواست خاطراتم رو بنویسم بالاخره تنبلی رو گذاشتم کنار و این وبلاگ رو باز کردم برای خاطرات نمی خوام این روزها رو فراموش کنم می خوام همیشه به یاد داشته باشم که چه کارایی کردم و چه دسته گلایی به آب دادم برای همین از امروز شروع می کنم به نوشتن ولی از کمی عقب تر شروع میکنم
دارم این پست رو میزارم
آخه همه که میدونن دارم برای شماها میگم ناخنای من کمی تا قسمتی دست کم از بیل ندارن
خلاصه بگذریم که یادآوری شکستن ناخن دردناکه ![]()
و ساعت ۴ صبح شنبه راهی دانشگاه شدم ولی ولی ولی دیگه به غلط کردن افتادم و برای هزارمین بار تصمیم گرفتم مثل بچه آدم شبا بخوابم ولی آخه مگه میشه نمیشه دیگه اما این هفته می خوام بشه میدونین چه جوری الان میگم : این هفته من جمعه میرم به سمت شهری که یونی در آن واقع شده آخه شبا نخوابیدن من موذلی شده سر کلاسا هیچی نمی فهمم چون خوابیدم
این استادا هم که انگاری لالایی میگن برای آدم![]()
اومده بودی ثبت نام بدشم با اتوبوس برگشتین تهران که من برگشتم بهش گفتم اولاً اینکه من برای ثبت نامم فقط با مامانم اومدم اون 2 باریم که با بابام اومد اولاً اینکه به خاطر خونم اومدم ثانیاً ما با ماشین شخصی اومدیم نه با اوتوبوس
گفتم تو اینارو از کجا میدونی گفت خب دیگه که یهو دیگه دوستم اومد و یه چشم غره به من رفت و منم برای اینکه از شر این پسره راحت شم گوشیم رو برداشتم و رفتم پیش دوستم که دوستم بهم گفت من نمیفهمم تو جذب عتیقه داری هرچی عتیقه تو یونی هست جذبت میشه 
حالا از همه ی ایناش بگذریم این استاد ما عجب خرخونیه ها الان داره فوق دکترا تو فرانسه میخونه سر کلاسم که همش خارجکی حرف میزنه بدش میگه شماها به این چی میگید ما هم که خدای زبان همه رو میفهمیم دست خط زبانش رو نگو که از دکترا بدتره یه کلمه که مینویسه من 1 ساعت روش تمرکز میکنم که به فهمم چی نوشته ![]()
حالا من یه تحقیق دارم راجب شغل زنان این استاد گفته که باید منفیاشو بگی و اون چیزایی که من گفتم حالا من باید پا بزارم روی همه ی عقایدم فقط به خاطر یه نمره و یه استاد ناقابل
تازشم 17 آبانم کنفرانسش رو دارم از همه ی اینا بگذریم سر کلاس بگو کیو دیدم اون پسری که همیشه از تهران با من میاد یونی من چند بار سرش داد کشیدم
و هر وقت تو یونی می دیدمش یه پشت چشمی نازک می کردم و رام و میکشیدم میرفتم
حالا سر کلاس استاد ازمون پرسید شما ها تو چه رنج سنی هستید منو بچه های گروه رشتمون که همه 68-69 هستیم گفتم 69 چند نفر دیگه هم گفتن 68 67 اینا ولی وقتی من 69 رو گفتم همون پسره برگشت بهم گفت آخی کوچولوووووووووووو
منم خیلی عصبانی شدم بد بهش گفتم چیه بابابزرگ آخه اون متولد 65 بود حالا معلوم نیست با این سنش سر کلاس ما چی کار میکرد حالا همه ی اینا کنار فرض کن کاردانی باشه هه هه هه ![]()
هرچی از این استاده بگم کم گفتم این قد باحال حرف میزنه و جزوه می گه من که برای جلسه ی اول رفته بودم سر کلاسش که همش میخندیدم دیگه آخرای کلاس بهش عادت کرده بودم این استاده فقط یه عیب داره اینکه کلاس که تا ساعت 7 شب هست رو تا 6:45 نگه میداره این جلسه این قدر سرش غر زدم که استاد توروخدا من الان باید برگردم تهران آخه دلت میاد الان سرویسم میره و اینا که 6:30 کلاس و تموم کرد و گفت اگه می خواین 6:30 تموم شه وسط کلاس آنتراک نمیدم ما هم قبول کردیم . از اونورم هی رضا بهم زد میزد که دلا کوشی همه منتظر توئن پس کی میای و ازین حرفا تا این کلاس تموم شد ما جیم فنگ شدیم
به سمت دانشگاه آزاد برای برگشتن به تهران
وای که چقدر سخته بیچاره مربیم از دستم خسته شد و کلی هم تعجب کرد آخه میگفت وقتی 2 تا چشت بازن وقتی نشونه میگیری باید مگسک رو 2تا ببینی برای همین ما جولوی چشم چپت رو میگیریم بد من بهش گفتم ولی من 2تا نمیبینم خلاصه اون که باور نمیکرد بدش برداشت شیشه سمت چپ عینکم رو پوشوند من که با دست راستم تیراندازی میکردم بد نبود ولی خب خیلی دستم لرزش داشت برای همین اولاً اینکه عینک رو از روی چشمم برداشتم و ثانیاً با دست چپم تیراندازی کردم مربیم شاخ درآورد
1- به خاطر انکه من با اینکه راست دست هستم ولی تونستم با دست چپم تیراندازی کنم اونم به صورت عالی و خیلی بهتر از وقتی که با راست میزدم 2- من بدون اینکه یه چشمم رو ببندم تونستم عالی تیراندازی کنم که مربیم با حالت تعجب گفت من تاحالا کسی و این جوری ندیده بودم که بتونه تیراندازی کنه از بین 1000 نفر شاید 1 نفر بتونه اینجوری باشه که من هستم
میگفت این یه موهبته منو میگی این قدر زوق مرگ شدم که نگو ![]()
![]()
![]()
آبجه بزرگه می خواست لباس این نی نی رو عوض کنه ولی کجا ؟ دم آشپزخونه
که ناگهان کوچولو ی ما رو نوک پاش وایمسته و یهو میوفته زمین
و سرش میخوره به پله ی آشپزخونه حالا گریه نکن کی بکن
گریه بکنار خونی از سر این بچه میرفت که نگو و نپرس از اون ور مامانه که صدای نی نیش رو شنیده بود به آبجه میگفت چی شده؟؟؟ آبجه که سعی در آروم کردن نی نی داشت می گفت هیچی که یهو مامانه دلش شور میافته و از حموم میاد بیرون میبینه بله جا تره و بچه هست البته تری از خونه دیگه مامانه چادرش رو سرش میکنه با آبجه می پرن برن بیمارستان اونم چه بیمارستانی چشتون روز بد نبینه بیمارستانی که نزدیک خونه بود و تازه تاسیس و پرسنلی هم نداشت فقط و فقط یه دکتر داشت
دکتر قصه ی ما میگه باید سرش بخیه بخوره برای همین به رضایت پدر احتیاج داریم حالا این بابا کجاس ما نمیدونیم ولی آبجه میدونست چون بچه ی باهوشی بود میدونین چرا چون بابا سر کار بود برای همین رفت بابا رو اورد و بعدش به سلامتی کله ی این نی نی ما بخیه خورد و اوردنش خونه تا.....
بد می زنه زیره گریه
که داشش میفهمه میاد نجاتش میده و ... ![]()

اااا سوپر منم که هست ![]()
هه هه هه این دیگه کیه چه با حال می رقصه 
این یکیم دسته کمی از اون نداره 

واییییییییییییییییییییی
فیوز سوخت
رشتم تازه برای اولین بار به مقطع کارشناسی اومده بود آخه قبلنا در مقطع کارشناسی ارشد بود و البته الانم هستااااااااااااااا
این و گفتم که فقط بدونین من در چه مرحله ای هستم آره جونم من الان ترمه ٣ مدیریت مالیم فهمیدی؟؟ ![]()
داشتم میگفتم کله ی صبح با هم چنین آدمی ما ریاضات و کاربرد آن در مدیریت
داشتیم حالا خوب بود جلسه ی اول بود خدا بقیشو به خیر بگذرونه ![]()
)
البته ببخشیدا آخه خیلی ازش حرسم میگیره رفتم میبینم شماره کلاسه اقتصاد خرد رو برد خط خرده معلوم نیست کلاسش کجاس هر کدووم از بچه ها هم که میرن پیشه این مرتیکه بهشون جواب نمیده دیگه منم خسته شدم گفتم الان خودم میرم بپرسم رفتم بالا در دفتر اساتید رو زدم نظافتچی در رو باز میکنه
میگم مصطفی زاده کو ؟ میگه بالاس میگم استادم اومده میگه نمیدونم میرم بالا میام میبینم نیس
بچه ها بهم گفتن این مصطفی رفته تو دفتر اساتید قایم شده بیرونم نمیاد منو میگی عینه یه توپ ترکیدم
که حالا ه نظافتچی منو میزاره سر کار
رفتم عین چی در دفتر اساتیدو باز کردم
و شروع کردم به جیغ داد کردن
این مصطفی زاده که عین یه موش رفته بود گوشه و دفتر قایم شده بود
بهش گفتم به تو هم میگن مسئول خجالت نمیکشی 20 تا دانشجو رو سر کار گذاشتی ؟ بیا بگو ببینم این کلاس ما کجاس یا اصلا استاد اومده یا نه
میگه اگه استاد اومده باشه سر کلاس
پاشو بیا ببین دیگه نزدیک بود دستشو بگیرم بکشمش بیرون
آخه حرس آدم و در میاره فرض کن کله ی سحر ساعت 4 پاشی بری دانشگاه تا شب یه سره
اون وقت این آقا این جوری کنه خلاصه سرتونو درد نیارم اومدو دید بعد میگه حالا که روش خط کشیدم یعنی استادتون نیومده
منو میگی فوشی بود که جلوی همه به این بی شعور دادم
بعدم رام و کشیدم و از دانشگاه رفتم بیرون
قرار بود ایستاده تیر اندازی کنم ولی تا این اسلحه رو دستم گرفتم این قده دستم درد گرفت که نگو آخه یه اسلحه ی 5.200 کیلوویی رو باید روی مچ دست چپم و بازوی دست راستم نگه می داشتم آخرسر تونستم بلندش کنم ولی نمیتونستم ثابت تو یه نقطه نگه دارم تا شلیک کنم برای همین مربیم بهم پیشنهاد داد حالا که تو تیراندازیت و هدف گیریت خوبه
بهت تپانچه میدم
ولی فعلا باید نشسته بزنی
ولی گوش شیطون کر عجب هدف گیری دارما
فقط سیبل اولم خراب شد بقیه رو عالی زدم که مربیم شاخ درآورد ![]()
برای امروز کافیه 

![]()
| :قالبساز: :بهاربیست: |









